چهارشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.



کوه به کوه نمیرسه اما ...


سلام دوباره علیرضام مطابق قولی که دادم از خاطرات زیبام که تنها دلخوشی منن براتون مینویسم امیدوارم خوشتون بیا.
دوران خوش دانشجویی عجب دورانی بود یه ماشین داشتم پول حسابی تو جیبو کوس بازی تا دلت بخواد یه روز با یکی از بچه ها داشتیم تو خیابون کوس چرخ میزدیم یهو دیدم اه ه ه ه اون سمت بلوار دو فقره کوس سلامت دارن حرکت میکنن آمپر فوری رفت بالا و از اولین بریدگی به صورت خلاف رفتم بغل دست خانما وایسادم ناگفته نماند که قبل از من 3-2 تا ماشین دیگه هم تو صف واساده بودن اما من که خلاف رفتم جلو ماشن جلتری رو گرفتم و ابتکار عمل را به دست گرفتم.
به محض توقف شیشه رو کشیدم پایین و یه سلام بی جواب تحیل خانما دادم ماشین جلویی هم خیلی کنف شده بود و هی گاز و گوز میکرد که با اشاره دست بهش فهموندم که بچه کونی یه چند لحظه انگشت تو کونت بکن الان درستش میکنم القصه خانما که یکیش بزرگتر بود و من فکر میکردم باهم خواهرن و بعدا فهمیدیم که مادر دخترن برگشت گفت که ما 20 تومن کمتر نمیایم کی دقیقا 11 سال پیش که نرخ مصوب مجلس 5-4 تومن بیشتر نبود!!!
منم که اینجور مواقع کم نمیارم و برا اینکه زودتر از اون محل خارج بشیم یه بسته هزاری در اوردم نشونش دادم که بابا کی حرف پول زد بپر بالا که طرف پیش خودش فکر کرد یه خر پول کوس مشنگ به تورش خورده ونمی دانست که من بدبخت اون پول را بایستی صرف هزار و یک مشکل میکردم خلاصه پریدن تو ماشینو منم فوری به طرف خونه حرکت کردم و البته تا برسیم خونه با این بچه کونی ها که کونشون حسابی سوخته بود یه کمک کل کل کردیم که دو تاشون که سوار یه پیکان قراضه بودن از رو نرفتن و تا خود کوچمون دنبالمون اومدن منم که دیدم اوضاع داره بی ریخت میشه دستی رو کشیدم اومدم پایین چوبدستی رو در اوردم یارو تا این وضیتو دید مثل سگ فرار کرد!
ما هم که دیدیم رفع مزاحمت شد اومدیم خونه من فوری بلا اومدم که راه رو باز کنم که سوتی دست صابخونه و همسایه ها ندیم بالاخره خونه مجردی بود و حساسیت زیادی بهمون داشتن. شاهین هم خونه ایم مثل اسب با شورت روی کاناپه خوابیده بود که هل هلکی بیدارش کردم که پا شو کوس اوردیم اون بدبختم وسط خواب و بیداری باورش نمیشد و فکر میکرد که داره خواب میبینه خلاصه خانم کوسا هم اومدن بالا و لباسشونو عوض کردن وای که چه کون و کپلی داشتن مادره از دختر هم خوشگل تر بود تا نشستیم مادره گفت که خوب شما چقرد میدین؟
نا سلامتی خودش قبل از سوار شدن گفته بود که نفری 20 میگیرن منم که دیدم خودش این طوری میگه با شیطنت بهش گفتم 2500 نفری خوبه؟
که زنه یه لحظه جنی شد که کثافت اشغال ما رو گیر اوردین بعد رو کرد به دختره و گفت: صحرا بپوش بریم که من فوری پریدم بغلش کردم که بابا جان تو شوخی کردم ماسوای همه مسایل من به کار شما خیلی احترام قایلم شما زحمت میکشین و یه کار خیلی قشنگه فرهنگی اجتماعی انجام میدین!
که به اینجای حرفام که رسیدم بچه ها مثل فنر پریدن تو اشپزخونه و هرهر خندیدن که بابا جندگی و فرهنگی اجتماعی کجا؟ زنه هم انگار که از این حرفا خوشش میومد مدام لبخندی میزد و میگفت خواهش میکنم شما لطف دارین ولی اخه چقدر میدین منم یکم ریشمو خاروندم و گفتم من میگم 2500 شما میگی 5000 تومن سر 3800 به توافق میرسیم دیگه " که دوباره زنه اتیشی شد که ختم کلام من 10 تومن کمتر کوس نمیدم و اگه بخاین با دخترم حال کنین 6 تومن نرخشه و اپن نیست در ضمن از کون هم نمیده و فقط باید لاپایی بدینو خودتونو ارضا کنین.
با بچه ها که صحبت کردیم نظرشون این بود که سگ تو ضرر دهو بدیمو کوس بکنیم والا لاپایی که 6 تومن نمیارزه!
یه جورایی مستاصل شده بودیم رفتم سراغ دختره که اون یکی اتاق داشت به خودش میرسید اروم کنارش نشستم و گفتم صحرا جان تو رو خدا به مادرت بگو با ما را بیاد گناه ما چیه که دانشجو هستیم والا جای دوری نمیره و از این شر و ورا!!!
که زرتی برگشت بهم گفت که شما با من بیاید من اوپنم و مامانم اصلا خبر نداره یه حال دانشجویی بتون بدم که حظ کنین!!!
جانننننننننننننن خدا قربونت برم ازین بهتر نمیشه اومدم فوری بچه ها رو حالی کردم و سر جمع 18 هزار تومن پول عزیز تر از جان را تقدیم آرزو خانم دادیم و یکی یکی رفتیم دخترشو گاییدیم ولی خداییش عجب کوسی داد واقعا ماهواره ای و در ابتدا هم یه استریپ تیز توپ انجام داد که هنوز یادم نمیره خلاصه من اول از همه رفتم بیرون که اومدم دیدم مادره نشسته رو تخت من داره با گیتارم ور میره رفتم جلو گیتارو گرفتم و باشگرد خاصی که داشتم شروع کردم یه ترانه از گوگوش خوندم و زدم که خودم خیلی حال کردم انگار وقتی کوس میومد تو خونه صدای منم باز میشد و با احساس بهتری میخونم!
بعد اینکه خوندم گیتارو گذاشتم کنارو برگشتم رو به آرزو و گفتم که اینم برای تو خوندم که خیلی شبیه گوگوشی!!!
حالی کرد و عقلش قاطی انش شد بعش رو زمین نشستم و سرمو روی پاهای آرزو که روصندلی نشسته بود گذاشتم و اروم شروع به مالیدن پاهاش کردم در این اثنا فکری به ذهنم رسی و الکی شروع به گریه و هقهق کردم و با اب دهنم زیر چشمام خیس کردم آرزو یهو صورتمو برگردوندو گفت الهی بمیرم برات چرا گریه میکنی پسر خوشگل!
که منم خودمو به موش مردگی زدم و با همون حالت بهش گفتم میدونی آرزو جان من تو زندگی خیلی کمبود محبت داشتم الان احساس میکنم 20 ساله تو رو میشناسم و تو میتونی خلا عاطفی منوپر کنی آرزو هم سر منو بغل کرد و روی سینه های بزرگش گذاشت من سرتق هم اون لا از دیدن اون پستان های قلمبه دوبار حشری شدم و کمکمک شروع به خوردن پستانهای نازنین آرزو کردم!!
جووووووووون چه کمبود محبتی که در کمتر از 10 دقیقه گرمای لذت بخش کوس آرزو را نثار کیر عزیزم کردم و در فرمهای مختلف و به مدل های اسبی سگی , قورباغه ای پیچ پیچکی و مارمکولکی و گاوی و خری و غیره اون کوس مبارک را گاییدم و بنده خدا اصلا اعتراضی نکرد!
چونکه من کمبود محبت داشتم و از لحاظ روانی درست نبود و بعد از سکس من. و آرزو که حدود 40 دقیقه طول کشید نه اون حرفی از پول زد و نه من به روی خودم اوردم چرا که اگر حرف پول به میون می امد ممکن بود به کمبود عاطفه من لطمه بزند خلاصه اون روز زیبا گذشت و 4 سال تمام نیز سپری شد یکی از روزای اردیبهشت با یکی از دوستام قصد شمال کردیم و به را افتادیم اخرین روز اقامت انزلی بودیم و خواستیم یه سری به مرداب بزنیم و برگردیم بریم تهران اولین ایستگاه که رفتیم بسته بود اومدیم بریم یه ایستگاه دیگه یه دفه تو خیابون چشم به یه قیافه اشنا افتاد هی فکر فکر فکر یه دفه شناختم آرزو بود!
ولی اسمش یادم رفته بود دنده عقب اومدم طرفش و با ذوق بهش گفتم سسسلام برگشت و با اخم گفت که سلام و زهر مار کونی بااشتیاق بیشتر گفتم نشناختی؟
بابا منم علیرضا 4 سال پیش فلان شهر اومدی خونه دانشجویی که یه دفه شناخت و اومد پرید تو ماشین و منم حرکت کردم شروع کرد که آره شما کجا اینجا کجا گفتم شما اینجا چیکار میکنی گفت راستش من مال اینجام گفتم ای ناکس خودتو تهرانی جا میزدی یه زمانی و گفتم بی خیال همه ایران ایز مای هوم!
خلاصه یه دفه آرزو پشت ماشینو نیگا کرد و گفت که اگه جونتو دوس داری گاز بده برو دیدم دو تا پیکان قراضه که تو هر کدوم 5,4 تا از لاتای چاقو کش نشستن افتادن دنبالمون و بگیرن یا میکننمون یا تیکه تیکه میکنن که با اجازه کی تو شهر ما کوس بلند کردین که از اونجا که حال کتک خوردن نداشتم گنده گوزی هم نکردم و سریع به طرف رشت را افتادم 3 ساعت ول گشتیم بعدش اومدیم انزلی بنده خدا یه بازاری زیر پل بود پیاده شد رفت کلی ات اشغال خرید و اومد از برنج و ماهی سفید گرفته تا موز و توت فرنگی غیره خلاصه رفتیم خونش با احتیاط وارد شدیم دخترش پرید جلو گفت که مامان اینا کین با خودت اوردی خم شدم اروم تو گوشش گفتم هنوز مادرت نمیدونه اپنی صحرا که فوری شناخت و ما رو داخل اتاق برد تا نشستیم با میوه و شربت حسابی از ما پذیرایی کرد بعدش من و مهدی دوستم تا نهار اماده بشه رفتیم یه دوش بگیریم و خستگی چند روزه رو از تنمون خارج کنیم وای که اون حموم چه حالی داد و با انواع شامپوهای فرانسوی و المانی که از پول مفت کوس دادن تهیه شده بود باره کون و کیرم را شستشو دادم بعد بیرون اومدیم و دیدیم سفره رو انداختن وعجب غذایی شروع به خوردن کردیم و در کنار غذا یه شیشه شامپاین هم خالی شد !
بعد تو اتاق ریلکس دراز کشیدیم و همراه با تناول میوه اواز هم میخوندیم اخر سر صحرا رفت تو اتاق و یه لباس هندی پوشید اومد وای که چه زیبا شده بود در کف صحرا مدام کیرم رو میمالیدم و حسابی امپر بالا زده بود که آرزو به دادم رسید و منو با صحرا راهی اتاق کرد وارد جزییات نمیشم ولی وای که عجب کوسی کردم کوسش قلمبه و فولکسی بود و هیکل میزانی داشت بعد از من دوستم مهدی وارد اتاق شد و تا برگرده من یه بار دیگه با آرزو جان احساس کمبود محبت داغی کردم و مهدی که اومد بیرون دوباره سر بساط نشستیم و تا خود شب پاره کردیم ساعت 11 شب یه دفه ای به مهدی گفتم پاشو بریم که آرزو اصرار میکرد بمونیم صبح بریم ولی به مهدی گفتم که واقعا کون کیفو پاره کردیم خدا نکرده اتفاقی میفته از دماغمون در میاد که چون حالمون مساعد بود با یه خدافظی گرم از صحرا و آرزو جدا شدیم و به طرف تهران راه افتادیم و واقعا که کوه به کوه نمیرسه ا دم به ادم میرسه کار خدا رو ببین در همون روز همون ساعت و همو ن محل باید با آرزو روبه رو میشدیم ولی بعد اون دیگه هیچوقت ندیدمشو فقط امیدوارم که حالشون خوب باشه و تا الان ایدز نگرفته باشن ...آمین


‏هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر